#آخته_پارت_4
- فعلا دور برم نپلک!
سوار تاکسی شدم و با گفتن آدرس، در صندلی گود آن سمند فرو رفتم. کنار شقیقهام از عصبانیت و دلخوری نبض داشت. چشمانم را بستم و سرم را به روی شیشه گذاشتم. با تداعی حرفهایشان، زحمت شبانه روزی یک ماههام برای یک مصاحبه، استرس و… اشک داغی از چشمانم فرود آمد. فکر میکردم این بار میتوانم در حرفهی مورد علاقهام موفق شوم و به آرزوهایم برسم؛ اما باز هم دنیا آن نبود که در رویایم فرض میکردم. همیشه رویاهایم را به بیرحمی میبلعید و زمینم میزد. از زخمهای دست و قلبم از تحقیرهای خانواده و اطرافیان از مخارج بالای رشته موسیقی و… همهوهمه قلبم را مچاله کرد و آه سوزناکی در کالبد اشک از چشمان چند روز به خواب نرفتهام پایین آمد.
به محله یکنواخت و بیروح، کمکم نزدیک میشدم. کوچهای تنگ که خانههایش همه به یک شکل بودند. خانهها ساختش به قبل از انقلاب باز میگشت و بسیار فرسوده بود. در خانه را گشودم و با انبوه کارتونهای خالی مواجه شدم. به داخل خانه رفته و مادر را نیز مشغول جمع آوری وسایل منزل دیدم. قرار بر تخلیه خانه بود؛ اما خانهای دیگر پیدا نکرده بود.
- مامان چه خبره؟!
خسته کمر راست کرد و دستی به پیشانی کشید.
- میبینی که!
- ولی ما هنوز خونه پیدا نکردیم.
- بابات با یکی از هم دورهایهای قدیمش یه خونه خریدن.
با تعجب و عصبانیت گفتم:
- چی؟ خونهی شریکی؟!
romangram.com | @romangram_com