#آخته_پارت_3

از کنارش رد شدم و با گام‌هایی بلند به‌سمت مقصدی نامشخص، حرکت کردم. بغضی بیگانه به جان گلویم افتاده بود و هر لحظه، بر حمله خود می‌افزود. می‌شنیدم ریحان صدایم میکند؛ اما عمدا نایستادم و به‌سمت خیابان رفتم تا تاکسی بگیرم. تاکسی زردی نزدیک می‌شد که دستم از پشت کشیده شد. با چهره مغموم و دل‌خور ریحان روبه‌رو شدم؛ اما آن لحظه ذره‌‌ای برای اهمیت نداشت. برگشتم که دستی برای تاکسی تکان دهم؛ اما رفته بود. با خشم به‌ سمت ریحان برگشتم و گفتم.

- چته؟ چی می‌خوای؟!

چشمانش را بست و آرام و شمرده گفت:

- یکی دیگه رو مخت رفته؛ چرا هرچی دستت میاد بار من می‌کنی؟

با انگشت اشاره به‌سمت قلبش نشان رفتم و گفتم:

- چون مقصری! تو من رو با التماس اینجا کشوندی!

میان حرفم پرید:

- خب مگه تو تنها برای مصاحبه رفتی؟ هزار نفر دیگه هم بودن. هر کی رد بشه مقصرش منم؟

بار دیگر کنارش زدم.

- بقیه به من مربوط نیست؛ ولی برای من تو مقصری!

چند قدم کنار خیابان حرکت کردم تا اینکه تاکسی دیگری آمد. ریحان خواست باز مداخله کند که با اخم به سمتش برگشتم.

romangram.com | @romangram_com