#آخته_پارت_293
به من من کردن افتاده بود و نمیتوانست حرفی بزند. یقه لباسش را گرفتم و بلندش کردم.
- کری با توام! میگم چه گندی زدی؟! هان؟! اون فرزان آشغال چرا پی من بوده؟
- لیلی... من کاری... نکردم.
- خفه شو آشغال! فقط بگو ماجرا چیه!
آب دهانش را به زور فرو داد و گفت:
- فرزان باباش تو کار اینن که دختر پسرایی که فنی دارن، ببرن اونور واسه کارای مختلف. توی یکی از مهمونیا وقتی ویولن میزدی، فرزان خوشش اومد و گفت یه کاری کنیم بری ترکیه و حسابی واسه خودت مشهور بشی...
هلش دادم و روی زمین انداختمش. با عجله بهسمت راهی که آمده بودیم، حرکت کردم؛ اما یادم آمد هیچ پولی ندارم پس بازگشتم. هنوز همان جا نشسته بود.
- پولام رو بده!
سرش را بلند کرد و گفت:
- لیلی...
-خفه شو!
romangram.com | @romangram_com