#آخته_پارت_294
- بیا بریم اونور، بخدا این حرفا...
- دهنت رو ببند! میخوای بیام اونجا که من رو بدبخت کنی، خودت عروس خونهی فرزان بشی؟! اره؟ کور خوندی! پولام رو بده، میخوام برگردم!
خواست باز حرفی بزند که باز یقهاش را گرفتم و گفتم:
- اون روی سگم رو بالا نیار!
- باشه، باشه!
در کیفش را گشود. دست کرد و مقداری تراول بیرون آورد. همه را برداشتم و به سرعت از آنجا دور شدم. سعی کردم به هیچ چیز فکر نکنم و به دقت مسیری که آمده بودیم را مرور کنم که نکند یادم برود و گم بشوم! بعد از چندین ساعت پیاده روی به شهر رسیدم. با هر بدبختی بود با هزار سوال خودم را به ترمینال رساندم و به مقصد تبریز سوار شدم. بعداز ظهر به تبریز رسیدم. گرسنگی کمکم داشت از پا درم میآورد که ساندویجی خریداری کردم. در تبریز، بلیط اتوبوسی به مقصد تهران گرفتم. چون اتوبوس شب حرکت میکرد، مجبور شدم ساعتها در ترمینال منتظر بمانم. چند باری خواستم موبایلم را روشن کنم؛ اما ترسیدم. با خود گفتم وقتی رسیدم همه چیز را توضیح خواهم داد! بالاخره ساعت ده شب اتوبوسVIP حرکت کرد. آنقدر خسته بودم که در همان لحظات اول خوابم برد. صبح وقتی که نزدیک تهران بودیم بیدار شدم. برای اولین برا از دیدن این شهر مهآلود خوشحال بودم. از دیدن خانوادهام، از دیدن او در پوست خودم نمیگنجیدم. نزدیک ساعت هشت صبح با دربستی از ترمینال به مقصد خانه حرکت کردم. چیزی نمانده بود؛ فقط کمی! مثل همیشه سر کوچه پیاده شدم. برخلاف تمام روزهای قبل، بدون غم، به سرعت و با شادی قدم برداشتم. نزدیک خانه که شدم، چشمانم را بستم و نفس عمیقی کشیدم. چقدر شیرین بود همه چیز تمام شده بود! چشم گشودم چیزی دم در متعجبم کردم. یک سه پایه بزرگ تمام گل که تقریبا دو متر بود. در ذهنم آمد حتما برای آمدن مهدی است. با خندهای عمیق نزدیک شدم. در دلم شادی وافری از این که او بازگشته بود موج میزد. کولهام را باز کردم تا کلید خانه را بیرون آوردم که چشمم به کاغذی که روی سه پایه بود خورد. لبخند روی لبم خشک شد. عکس مهدی بود با همان لبخند که خواهانش بودم. نزدیک شدم، خودش بود دقیقا خودش! عکس مهدی آنجا چه میکرد؟! چشمم به متن کنارش افتاد.
«شهید سید مهدی...»
پایان
romangram.com | @romangram_com