#آخته_پارت_287
همان دختر که چسپ روی بینیاش بود و موهایش را چتری بیرون ریخته بود گفت:
- میترسه بمیریم اینجا.
یکی از مردان جوان به شوخی گفت:
- حالا مردن که همه میمیریم؛ اینجا اونجا نداره!
سپس به حرف بیمزه خود خندید. زن بار دیگر گفت:
- نگران نباش؛ من خیلی امیدوارم. یکم این سختیها رو بکشیم، بعدش دیگه تمامه!
سپس رو به ما کرد و گفت:
- شما از چی فرار کردین؟!
ریحان به سردی گفت:
- به خودمون مربوطه!
زن که دلخور پسربچهاش را که در آغوشش بود، بیشتر فشرد و دیگر حرفی نزد. کولهام را روی زمین گذاشتم و دراز کشیدم. میدانستم هر چه بیشتر بیدار باشم، فکر و خیال بیهوده به سرم میزند.
romangram.com | @romangram_com