#آخته_پارت_286
- خو به من چه مربوطه؟ دو شب موندین چتونه؟
سپس از آنجا بیرون زد. رو به ریحان گفتم:
- تو مطمئنی این ما رو میفرسته اون ور؟
ریحان کفری به گوشهای خزید و کولهاش را به زمین کوبید!
به سمتش رفتم و باز گفتم:
- ببین اون شش میلیون به درک اگه این ابله کاری نمیتونه کنه بیا برگردیم!
با پوزخندی نگاهم کرد و گفت:
- احمق برگردیم پیش کی؟! خانوادهای که هیچ وقت خدا نفهمیدنمون؟! یا آیندهای که نخواهیم داشت؟ حالا وضع من خوبه، چند روز قبل خودت یادت رفته؟!
چه میگفتم؟! جز حقیقت چیزی نمیگفت. نه هیچ وقت درک شده بودم، نه آیندهای روشن در انتظارم بود. همه جای زندگیم را سیاهی گرفته بود. با خودم فکر کردم یعنی الان او برگشته؟! حتما همه خانه سیدمصطفی مشغول سرسلامتی مهدی هستند! خانواده من چه؟! آنها... بغضم گرفت. چانهام شروع به لرزیدن کرد که صدای گریستن دختری بلند شد. نگاهم افتاد به آن دختران که مثل آن پسران سه نفر بودند. یکی از آنها که وسط آن دوی دیگر بود میگریست و بقیه دلداریاش میدادند. زنی که همراه شوهر و فرزندش آنجا بودند گفت:
- چی شده؟!
romangram.com | @romangram_com