#آخته_پارت_285

- لیلی تو رو خدا اذیت نکن! خونه خاله نیست که هتل پنج ستاره بدنمون، قراره قاچاقی از کشور بریم می‌فهمی؟

سپس همراه مرد به داخل رفتند. نفسم را بیرون فرستادم و و داخل شدم. چند مرد جوان که به نظر می‌آمد برای فرار از سربازی قصد خروج داشتند و چند دختر و یک خانواده در آن خانه مخروبه بودند. هر کدام گوشه برای خود آتش روشن کرده و زیر پتو‌هایی مندرس پناه گرفته بودند.

قفقاز سلامی به همه کرد و گفت:

- دو روز دیگه کشتی واسه بردنتون میاد! یکم دیگه تحمل کنید.

یکی از دختر‌ها که هنوز چسپ دماغ عمل شده‌اش را نکنده بود گفت:

- شبای اینجا خیلی سرده تو رو خدا زودتر!

قفقاز دماغش را خاراند.

- می‌دونم ولی چه کنم؟!

مردی که همراه زن و پسر بچه‌ی هفت یا هشت ساله‌اش کنار آتش ایستاده بود گفت:

- ما بزرگیم تحمل می‌کنیم، بچم شبا از سرما خواب نداره!

قفقاز عصبی شد.

romangram.com | @romangram_com