#آخته_پارت_288


***

چشم گشودم هوا تاریک بود و همه در کنار آتش‌های که روشن کرده بودند مشغول صحبت بودند به جز ریحان که کنار سرش را در موبایلش فرو بـرده بود.

- شارژش تموم نشه!

نیم نگاهی نثارم کرد و گفت:

- فعلا پره! بعدم باتری زاپاس آوردم!

دست برد در کیفش و چند کیک، یک آب‌میوه و یک شیر موز بیرون آورد.

- بیا اینا رو بخور. موندم با چی زنده‌ای!

از دستش گرفته به آرامی شروع به خوردن کردم.

- کاش کیف ویولنم هم آورده بودم.

- اونجا بهترش رو می‌خری!


romangram.com | @romangram_com