#آخته_پارت_283

ریحان با بی‌حوصلگی گفت:

- اره!

سریع از ویلا خارج شد و دو کوله من و خودش را از ماشین بیرون آورد.

سپس کلید ماشینش را به پیرزن داد و گفت:

- این باشه پیش شما بعد یکی می‌فرستم بیاد براش!

پیرزن کلید ماشین ریحان را برداشت گفت:

- باشه، به امون خدا!

کوله‌هایمان را به دوش زدیم. به گفته ریحان اول سری به بازار جلفا زدیم تا کمی خوراکی تهیه کنیم. از آنجایی که هیچ حوصله شلوغی نداشتم دور ایستادم تا خودش برود. بعد از نیم ساعت معطلی با شخصی دیگر آمد. مردی کوتاه قد با صورتی که ریش‌های سیاه و بلندش صورتش را محاصره کرده بود. ریحان به آن مرد اشاره کرد و گفت:

- این آقا اسمش قفقازه!

- قفقاز که اسم منطقس...

مرد خندید و با فارسی دست پا شکسته مثل پیرزن گفت:

romangram.com | @romangram_com