#آخته_پارت_282
- خیلی خب بیشتر دو روز نشه حرفی نیست!
سپس قطع کرد. چشمش به چشمان بازم خورد و برخاست.
- پاشو باید یه دو کیلومتری راه بریم تا یه جایی.
- کجا؟!
- نمیدونم خونست فک کنم.
بلند شدم و گفتم:
- رو حرفای این یارو مطمئنی؟
- اره رفیقم رو همین رد کرده؛ ولی بحث من باهاش سر سریع رد کردنه!
اهومی گفتم و به دنبالش از اتاقک خارج شدیم. پیرزن نزدیکمان شد و گفت:
- میرین؟
romangram.com | @romangram_com