#آخته_پارت_277

- فقط تو بخواه!

سپس گونه‌ام را بوسید و رفت.

چه گفته بود؟! جایی رفت که این‌ها نباشند؟! در دلم غوغایی به پا بود. فکرم مختل جایی بود که رها شوم. تا خوده شب در اتاق راه رفتم و فکر کردم. آنقدر که سستی بر کالبدم قالب شد. در اینکه مشکل هر دو خانواده را من به وجود آورده بودم هیچ شکی نبود؛ اما اینکه بودنم مشکلی فرا تر بود ذهنم را درگیر کرده بود. دیگر نه رویا برایم مهم بود نه عشق، فقط بروم! اصلا نمی‌دانم چه می‌خواستم فقط نباشم، همین برایم کافی بود. عین کودکی نق نقو‌ای شده بودم که لجبازانه با همه قهر کرده بود. نیمه‌های شب به این نتیجه رسیدم به ریحان خبر بدهم مرا ببرد همان جای که گفت. گوشی را برداشتم و تماس گرفتم. ریحان با صدای خوابالودی جواب داد.

- الو؟

- میام!

کمی مکث کرد و گفت:

- لیلی تویی؟... هوم فردا خبرت میدم کی بریم.

- فقط سریع! قبل اومدن اون باید بریم.

- اکی خبرت میدم.

بدون شنیدن و گفتن چیزی قطع کردم.

***

romangram.com | @romangram_com