#آخته_پارت_276
مشاجرههای خانواده مهدی هر روز بیشتر و بیشتر میشد و خانواده من هر روز بیشتر و بیشتر منزوی. چند باری نگار و معصومه جلو آمدند؛ شاید حرفشان مرهمی باشید. این لیلی بر ماتم دنیایی از دست رفتهاش به تحصن نشسته بود. نه میشنید نه میدید. به آمدن مهدی نزدیک میشد. پیمانه عمر عشق لیلی نیز در حال اتمام بود. فکر میکنند کسی را از چیزی منع کردند اتفاق مهمی نیست. نهایتا بعد از چند روز، چند ماه یا چند سال فراموش میکند! یک نفر باید باشد به من بگوید من نهال آیندهام را کجا دفن کنم؟! گوشهای من فقط برای شنیدن این جواب هنوز زندهاند. حال خرابم به گوش ریحان نیز رسیده بود به نزدم آمد اما برعکس بقیه او مهدی را هم مقصر میدانست که چرا اول مادرش را راضی نکرده که همچین اتفاقی بیفتد! من فقط به تماشای در حیاط بودم و آنها میگفتند! ریحان از سکوتم به ستوه آمد و صورتم را به طرف خودش برگرداند.
- چرا حرف نمیزنی؟! به خاطر اون پسر ارزشه و گند ننش؟!
فریاد کشید:
- بفهم لیلی اون از اولم مال تو نبود بفهم!
چشمانم از یادش باز بارانی شد و چانهام لرزید. بعد از چند روز به حرف آمدم.
با بغض و صدای خفهای گفتم:
- نمی...تونم!
ریحان بغلم کرد و در گوشم زمزمه کرد.
- میتونی تو میتونی! باهم از اینجا میریم از این شهر لعنتی و آدمای لعنتیترش، میریم یه جایی که به آرزوهامون برسیم تو فقط بخواه! میبرمت یه جا که هیچ کدوم اینا نباشند.
به چشمان گیج و ناباورم نگاه کرد و به آرامی گفت:
romangram.com | @romangram_com