#آخته_پارت_275
- نه نیار! با مهتا هم حرف زدم، الکی بهونه نیار زوده! دختر ۲۰ سالشه و... چند روز دیگه که انشاءالله مهدیم برگشت رسمن میام واسه دختر گلم.
- بهنوشخانم مهدی جا پسر نداشتم! آقا، بزرگ منش اصلا همچی تموم، منم حرفی نداشتم گفتم جوونای الان مثل قدیم نیستن باید اونی که خودشون میخوان رو بگیری براشون؛ ولی اگه آقا مهدی و مهتا هر دو راضیم من چه کارم؟!
دستانم سرد شد و از پیشانیم عرق سرد فرود آمد، من برای مهدی خاستگاری رفته بودم؟!
حرفها برایم غیرمهم و بیهوده بود. آنچه باید گفته میشد گفته شد و خنجر بر قلب امیدوار منه ساده زده شد. زمان به کندی میگذشت. هم دست آنها برای هی به زجرم میافزود. با غمی نهان چهره مهدی را به یاد آوردم وقتی میخندید و چشمان قهوهایش میدرخشید. چقدر آن تصویر برایم دور و ناممکن بود. با برخاستن بهنوشخانم فهمیدم همه چیز لیلی را کامل به باد دادند! همانطور که بیحرف آمدم بیحرف هم خواستم بروم؛ اما در لحظه خروج یک بار دیگر مهتا را نگاه کردم. در کنار مهدی چه زوج رویایی میشدند!
متعجب از نگاهم خواست حرفی بزند که به سرعت پشت سر بهنوشخانم از خانه خارج شدم.
بهنوش خانم مثل زمان آمدن ساکت بود؛ اما با یک تفاوت او شاد و من متلاشی! اصلا چطور راه میرفتم؟! من فقط خودم را روی زمین میکشیدم جانی در بدن نبود. یکباره بازگشت و نگاهم کرد.
- بهت گفته بودم نزدیک خانواده من نشو، حالا هم برو تو همون خیابونی که هر روز ازش میای!
با دستش به شانهی بیجانم زد و رفت. با همان ضربه افتادم. آخر او نمیدانست این آدم دیگر نیاز به زدن ندارد؟! اصلا چرا اشکم در نمیآمد؟! گیج و گنگ برخاستم به رهگذانی که زیر چشمی نگاهم میکردند نگاهی کردم! یکی از آنها نمیتوانست بگوید خانه خراب من کجاست؟! آن اتاق پر از خیال و آرزویم کجاست؟! کسی اصلا میدانست من کیستم؟! لیلی چه بود؟! جز یک دختر که فهمیده بود اشتباه کرده؟! تقاص بازگشتم از اشتباه این بود؟! پاهایم مرا میکشیدند. مغزم خون میگریست از یادوارههای او، از تداعی لبخندهایش از... چرا قلبم هیچ نمیگفت؟! این روزگار را او برایم ساخته بود حالا خفه شده بود.
چشم گشودم خانه رو به رویم بود. با سستی به داخل خزیدم. صدای بحث و داد و بیداد محمد و سیدمصطفی خبر از آگاهی آنها از ذلت لیلی داشت. چه فایده؟! چیزی درست میشد؟! آخر اینها بسته به آبرو بودن چطور میشد از آبرویشان بزنند؟ پس آخر سر مجبور بودند به خاستگاری مهتای زیبا رو بروند. پایم را روی پله اول گذاشتم. اولین روزی که دیدمش، پله دوم وقتی با لبخندش نگاهم میکرد، پله سوم وقتی بانو خطابم میکرد، پله چهارم... و گریستم! آخر چطور او را با دیگری ببینم؟! دستم را روی دهانم گرفتم تا رسواتر نشوم. به داخل خانه رفتم. پدر روی جا نمازاش مشغول خواندن قرآن بود. مادر تسبیح را به سرعت ورد میگفت. به پناهگاهم رفتم. چیزی از اعماق دلم میلرزید و چشمان با اشک همراهیش میکرد، دلم نه به حال خودم نه او دلم برای آرزوهای زیبایم میسوخت که هیچ کدام بدون مهدی نبودند! من با آنها چه کنم؟! با آرزوها و خاطرههایش چه کنم؟ کجا دفنشان کنم؟! اتاق دور سرم چرخید و دنیا به حالم میخندید چه سادلوحانه خود را خوشبخت پنداشتم و چه زیرکانه دنیا به زمین گرم نشاندم.
لیلی بازنده تمام عیار همهی ماجراهای عشقی بود! همیشه بازنده بود همیشه...
***
romangram.com | @romangram_com