#آخته_پارت_274
زن با ظرفی پر از میوه و چند پیش دستی نزدمان آمد. زن زیبایی بود با اینکه به نظر در دهه پنجم از زندگیاش به سر میبرد؛ اما چهرهای زیبا و دلنشین داشت.
- خیلی خیلی خوش اومدید، قدم سر چشممون گذاشتید.
- ممنون حاج خانم، میگم مهتا خونه نیست؟!
- چرا بهش گفتم چای بیاره الان میاد خدمتتون!
بهنوشخانم خیالش آسوده شد و لبخندی زد.
دلشوره گرفته بودم دیگر تعارفاتشان را نمیشنیدم، چیزی در دلم مدام در حال نهیب زدن بود. دلم میخواست بگریزم!
خواستم نفس عمیقی بکشم که دختری زیباتر از زن با یک سنی چای نزدمان آمد. مات زیبایش بود و آنچه دلم از پشت پرده آمدنمان جار میزد. صورتی گرد و سفید با چشم و ابری درشت و مشکی یک اثر هنری به تمام معنا! دخترک پس از رو بوسی و دست دادن با بهنوشخانم با منی که برای زجر کشیدن اینجا فراخوانده شده بودم نشست.
تمام اعضای بدنم سست شده بودند، جز قلبم کمی امید فقط کمی امیدوار بود واقعی نباشد؛ اما حرف بهنوش خانم همه چیز را تمام کرد.
- والله حاجخانم همین طور که تلفنی حرف زدیم گفتم مهتا جان رو پسند کردم!
- اِ بهنوش خا...
romangram.com | @romangram_com