#آخته_پارت_273
بالاخره بعد از گذشتن از چند کوچه رو به روی یک خانه ایستاد و زنگ را فشرود. بازگشت و سر تا پایم را نگاهی کرد. احساس کردم یک تُن حقارت در چشمانش روی دوشم رها کرد. باز هم زبانم به سکوت نشست! در خانه گشوده شد و زنی با چادر گلی دم در حاضر شد.
- به به بهنوشخانم راه گم کردید؟!
بهنوشخانم با لحنی که تا به حال ندیده بودم گفت:
- این چه حرفی حاج خانم؟ شما انقدر عزیزید برام چند وقت نمیبینمتون دلتنگ میشم!
زن که صورتش را تازه کمی از زیر چادر گل دار بیرون کشیده بود، نگاهی به من کرد و گفت:
- این دختر خانم...
- تو کلامت عزیز این دختر همسایمونه، دخترا نبودن گفتم با لیلی خانم بیام!
آرام سلامی کردم.
زن کنار رفت و تعارف کرد.
- سلام عزیزم. وای خاک به سرم دم در دارم سوال میکنم! بفرمایید خیلی خوش آمدید.
بعد از بهنوشخانم وارد خانه شدم. یک حیاط کوچک که یک طرفش باغچهای پر از گل و یک درخت پرتغال بود. به داخل خانه رفتیم سالن بزرگ و زیبای که یک طرف مبله و طرف دیگر با بالشتهای سنتی مزین شده بود. با تعارفات اون زن روی مبلها نشستیم. از کنکاش خانه دست برداشتم و برای هزارمین بار سوال زهنم را که چرا من را اینجا آورده پس زدم.
romangram.com | @romangram_com