#آخته_پارت_272
- واسه اسم گذاشتن که بچه ما نبود الان شد بچهی ما!
مادر برخاست و گفت:
- بسه گیسوگیس کشی بگین ببینم برای شام چی دوست دارید؟!
بعد از مدتها آن شب از ته دل خندیدم و شاد بودم. گاهی با خودم فکر میکنم اگر قول و قرارهای مهدی نبود شاید هیچ وقت از خواستههایم پایین نمیآمدم و از داشتن این خانواده برای همیشه محروم میماندم. یاس از داشتن یک نینی بسیار خوش حال بود و هر که را میدید این خبر خوش را به او میداد. روزگار رضایتمندیام فرا رسیده بود و همین برایم آرامش و شادی برای دنیایی لـ*ـذت بخش بود؛ اما هنوز هم چیزی درونم سرکشی میکرد که سعی میکردم در نطفه خفهاش کنم.
فردای آن روز مثل روزهای باقی ریحان به دنبالم آمد و بعد از اتمام کار برمگرداند. مثل عادت همیشهام سر کوچه پیاده شدم تا مسیر را در فکر و وهم شیرین او بگذرانم. وقتی به خانه نزدیک شدم بهنوشخانم را دیدم که دم در ایستاده است. سرم را پایین انداختم تا هدف طعنه و نیش کلام او واقع نشوم.
- لیلی!
روبه روی در رسیده بودم.
- بله!
- میخوام جای برم دنبالم بیا!
همچون رباتی به فرمان او راه افتادم. سرم را باز پایین انداختم. کیف ویولنم را روی دوشم جابهجا کردم، خواستم بپرسم کجا میرویم؟ اما باز هم ترجیح دادم سکوت کنم.
romangram.com | @romangram_com