#آخته_پارت_278
ریحان صبح تماس گرفت و گفت همه چیز آماده است و فردا باید برویم. خیالم راحت شد که نمیدیدمش. با این که اهالی خانه را ماتمی بزرگ برداشته بود؛ اما دوستان مهدی این بار هم با آوردن قابلمه و... برای روز بازگشتش آماده میشدند.
کل روز به وسایل نگاه کردم و برای خودم لحظه آمدنش را در ذهن ساختم. همه چیز مثل سابق، او میخندید و همه از سلامتیاش خوشحال بودند؛ اما مثل قبل لیلی... اینبار لیلی ناراحت یا بیمار نبود. اینبار اصلا لیلیای در کار نبود. بیشک بعد از چند روز از رفتنم همه چیز مثل قبل میشد. این خانه تنها مشکلاش لیلی بود و بس.
نه اعمالم نه افکار نه احساساتم، هیچ یک در کنترل خودم نبود. مثل رباتی که فرمان بردار است فقط هر چه ریحان میگفت انجام میدادم. قرار شد به بهانهی اینکه مرا بیرون ببرد و کمی حالم خوب شود به دل جلفا یکی از شهرهای آذربایجان شرقی زدیم. قرار بود چند روزی را در خانهای کنار چند نفر دیگر که قصد خروج از کشور را دارند بگذرانیم تا پس از هماهنگیهای لازم به ارمنستان و بعد از آن به ترکیه مهاجرت کنیم. گیج بودم واقعا نمیدانستم کارم درست است یا نه. هر چه از تهران دورتر میشدیم مغمومتر میشدم. آخر چه با خود و دنیای خود میکردم؟! ریحان در مسیر مدام در گوشم میخواند این بهترین کار است؛ اما من چیزی جز آمدن او و ندیدنش در ذهنم نبود!
بعد از مسافت طولانی که قریب به 10 ساعت بود حوالی شب به جلفا رسیدیم. گوشیم را خاموش کرده بودم و ریحان هم خط جدیدی رو گوشاش گذاشته بود. ریحان برای پیدا کردن مقصد به شخص مذکور تماسی گرفت.
- سلام، ما جلفایم آدرس مکانو بفرست!
-...
- اکی فعلا!
نگاهش کردم. مشغول تماشای صفحهی موبایلاش بود انگار منتظر شخصی بود که آدرس را برایش بفرستند.
- تا چقد اینجاییم؟!
- نمیدونم!
romangram.com | @romangram_com