#آخته_پارت_269
به سمتش برگشتم و با لبخندی عمیقی گفتم:
- جان عمه؟!
به لباسی قرمز و عروسکی نگاه کردم که کنار صندلیام ایستاد و با شادی گفت:
- ما نینی دار شدیم! مامانی تو شکمش نینی کوچولو داره!
چشمانم را با تعجب بازتر کردم و گفتم:
- جون من؟!
با خنده چرخی زد و گفت:
- اره عمه!
یاس را با شادی در آغـ*ـوش گرفتم و به هال رفتم. مادر و پدر، علی و نگار با خوشحالی در حال صحبت بودند. با صدای بلندی گفتم:
- راسته؟!
نگار به پشت دستش زد و گفت:
romangram.com | @romangram_com