#آخته_پارت_268
- ریحان حوصله بحث و درگیری ندارم سریع ببرم خونه میخوام استراحت کنم!
هیچ نگفت و با هم سوار ماشین شدیم. در مسیر هنوز در سوالات ذهنم شناور بودم. وقتی رسیدیم ریحان پولها را روبه رویم قرار داد.
- این سهم تو!
پیاده شدم و گفتم:
- پیش خودت باشه بعد ازت میگیرم.
- اکی!
کوچهی لعنتی هنوز هم برایم غربتی عمیق داشت! قدمهای را آرام برمیداشتم و از هوای سرد نفس میگرفتم. سرد به قلبم زد و لرزاندش. لرزش قلبم از دلتنگی بود، امروز روز چندم بود؟! چند ساعت از ندیدن و نشیدن صدایش میگذشت؟ چه خیالانگیز بود حتی در ذهن تداعی کردن بودنش! نفسی عمیقتر کام گرفتم از سرما و به داخل خانه رفتم.
***
روزهای نبودنش هر روز پس از دیگری از یکدیگر سبقت میگرفتند. شاید همه از حرکاتم و حساب و کتاب روزهایم فهمیده بودن چشمی به انتظار بازگشت او دارم. روزهای نبودش را در تقویم ضربدر میزدم و برای بازگشتت با خودکاو قرمز قلبی تو خالی کشیدم تا وقتی که آمد پرش کنم. امیدی در اعماق قلبم قسم یاد میکرد او هم همانطور به انتظار است. در کنار روزگار لیلی وار من مادری بود مغموم که هر چه به آمدن پسرش نزدیکتر میشد مضطربتر میشد. میدانستم چرا اما برایم آنچه مهدی گفته بود مهمتر بود. در این مدت با ریحان چند روز در هفته را در سفرهخانه فعالیت کردیم و پول خوبی هم نسیبمان شد. پدر و مادر از آن حساسیت کم کرده بودند و با هم بهتر شده بودیم؛ حتی مشکوک به کار کردن من نبودند! در فکر این بودم با پولهای به دست آمده ویولن نویی بگیرم و یک پیانو، هر روز برای آن پول نقشه میکشیدم و لبخند رضایت بر لبانم مینشست. در اتاقم مثل روزهای دیگر روی صندلی روبه روی پنجره باز طاق باز نشسته بودم که یاس با سرو صدای بچهگانهاش به داخل آمد.
- عمه عمه!
romangram.com | @romangram_com