#آخته_پارت_267
- نه، خسته نباشید!
در را گشودم که صدایم زد.
- لیلی!
بازگشتم و نگاهش کردم.
- انگار حالت خیلی بهتر شده خوشحالم!
بدون هیچ تشکری از اتاق خارج شدم و به سرعت از سفره خانه بیرون زدم. نمیدانم چیزی این بین بود که از درکش عاجز بودم. چرا بین اینهمه آدم من را برای سفره خانهاش میخواست؟ اصرارش برای چه بود؟ سوالاتی پریشان یکی پس از دیگری به مغزم رسوخ میکردند.
- هی یه تشکر خب میکردی!
به خودم آمدم در کوچه خلوت پشت سفرهخانه ایستاده بودم.
- لطفی نکرده در حقم!
- وا! بیچشم و رو هم شدی که؟!
بیحوصله گفتم:
romangram.com | @romangram_com