#آخته_پارت_259
مهسا مادر ریحان بود، بسیار با شخصیت اما بعد از خــ ـیانـت پدر ریحان، خیلی سختگیر و لجباز شده بود. به حدی که ریحان بیشتر او را نامادری میدانست.
- چی بگم!
ریحان چایش را مز مزه کرد و گفت:
- مهم نیست خاله جان!
مادر دستش را روی دست ریحان گذاشت.
- والله ما مادرا راضی به اذیت شدن شما نیستیم، اگه به حرف گوش بدید و خودتون به خطر نندازید. قبول کنید جفتتون خیلی مارو اذیت میکنید!
نفس عمیقی کشیدم خواستم بگویم بازم شروع شد که یاد حرف مهدی افتادم و سکوت کردم.
ریحان خندید و گفت:
- حالا ما میخوایم سر به راه بشیم شما کمک میکنید؟!
مادر خوشحال گفت:
- چرا نکنیم؟!
romangram.com | @romangram_com