#آخته_پارت_258


مادر مخاطب قرارم داد:

- چای با شیرینی بیار برای مهمون!

ریحان نگاهم کرد و به مادر اشاره کرد و گفت:

- شوخی می‌کنه خاله، بیا بشین من میل چیزی ندارم.

مادر بار دیگر گفت‌:

- برو لیلی!

دیگر منتظر تعارفات آن دو نشدم و به آشپزخانه رفتم. چای ساز را روشن کردم و از یخچال جعبه شیرینی را بیرون آوردم. همان طور که مشغول بودم صدای ریحان را می‌شنیدم که مشغول تعریف ماجرا و اتفاقات افتاده برایش بود. آخر مادر از زندگی او کما بیش خبر داشت و دلیل اینکه مدارا می‌کردند با ریحان این زندگی سختش بود؛ ولی واقعا برایم سوال بود ریحان چرا این‌ها را برای مادر می‌گوید؟ با سینی چای و شیرینی به نزدشان رفتم. این بار ریحان شنگول‌تر از قبل به شوخی گفت:

- دست شما درد نکنه عروس خانم، من درسته کار ندارم ولی خونه ماشین دارم. جلو مامانت یه بله بده حل شه ماجرا!

مادر خندید و گفت:

- لیلی چرا تو حرفی به من نزدی؟! حداقل می‌تونستم با مهسا خانم دو کلمه حرف بزنم!


romangram.com | @romangram_com