#آخته_پارت_257

- واقعا؟! کجا حالا؟

- ترکیه!

سپس خندید و ادامه داد:

- زنیکه تا شاه‌عبدالعظیم به زور رفته بود حالا واسه من میره ترکیه!

نفسی عمیق کشیدم. گاهی به شانس برخی افراد حسادت می‌کردم؛ واقعا چه در چنته داشتند که آنقدر روزگار بر وفق مرادشان بود؟ ما لنگ یک کلاس موسیقی حرفه‌ای بودیم که نه اجازه‌اش را داشتیم نه پولش و آنها...

بعد از کمی صحبت ریحان مرا به منزل رساند و باز هم تاکید کرد فردا خبری در راه است!

***

فردای آن روز طرفای ساعت ده صبح بود که متوجه صدای ریحان در خانه شدم. با تعجب و حیرت از اتاق بیرون زدم که دیدم ریحان کنار مادر مشغول صحبت هستند.

- سلام.

ریحان اشک‌هایش را پاک کرد و با صدای گرفته‌ای گفت:

- سلام رفیق.

romangram.com | @romangram_com