#آخته_پارت_256


مشتی روانه بازو‌ام کرد و گفت:

- این دفعه آخره پشیمونت کردم دیگه اسمم نیار!

باز هم خامش شدم!

- قبول! خب برنامت چیه؟!

برخاست و رو به رویم ایستاد.

- فردا مشخص میشه!

- فردا؟!

- اره، دیگه هم نپرس که نمیگم!

پوفی کردم و در مبل فرو رفتم. او هم به سمت آشپزخانه رفت، از همان جا مخاطب قرارم داد.

- راستی امروز فهمیدم یارو با زن و بچه‌ی جدید رفتن دَدر دودور!


romangram.com | @romangram_com