#آخته_پارت_254
خندید و از کنارم بلند شد و گفت:
- اینا رو بیخیال! میخوام برم پیش فرزان کار کنم.
با کف دست به پیشانیام کوبیدم و گفتم:
- قرار بود منم برم که اون اتفاقا افتاد.
- عب نداره الان باهم میریم، البته اینم بگم باید کمی منتش بکشیدم امروز دیدمش شاکی بود میگفت همش قالم میذاره این رفیقت.
- راست میگـه؛ ولی خب الان فکر نکنم بشه!
- چرا نشه؟!
- بگم خانوادم قبول نمیکنن نگمم با چه بهونهای بیام بیرون؟!
- ای بابا، میدونی تو یه مدت کوتاه راحت میتونیم پول کلاس و وسایلی که میخوایم در بیاریم؟! اینا هم به کنار میتونیم کلی مسیر رو بریم جلو.
- میدونم!
romangram.com | @romangram_com