#آخته_پارت_249
با پا به گلدون کنار تلوزیون کوبید و فریاد زد.
- اگه اون دوتا زندگیشون خراب نبود من حال و روزم این نبود!
بلند زیر گریه زد. نشست روی زمین و با گریه مخاطب قرارم داد:
- تو بگو من مقصرم یا اونا که هر کدوم یه گوشه چوپیدن! اون روز که مهر بچه طلاق رو این پیشونی لامصب زدن نفهمیدن این دختر آینده نداره؟!
محکم به سر و صورت خودش میزد. حالش برایم غریب نبود همین چند شب پیش تا مرز جنون رفتم! بلند شدم و کنارش نشستم.
- فکر میکنی چی خواستیم که انقدر برای مردم بد و زشت اومده؟!
با هق هق گفت:
- م...ن فق...ط آ...را...مش می...خواس...تم!
دستم را دورش حلقه زدم و او را به خودم چسپاندم. من هنوز هم مشکلاتم را داشتم فقط با چند وعده مهدی دلم کمی روشن شده بود؛ اما ریحان همان وعدهها را هم نداشت. چقدر دردناک است در آن جشنها و هیاهوها به دنبال آرامشی که در خانه نیافتی باشی! چهره رها در چشمانم رنگ گرفت. چقدر دخترها باید بشکنند تا خانوادهها بفهمند آنچه میخواهند فقط کمی توجه، حمایت و محبت است؟! اگر همین حمایت مهدی را خانوادهام از من میکرد هیچ وقت به این راه کشیده نمیشدم! اگر کسی بود به ریحان و رها محبت نشده را مجانی هدیه میداد و یا کمی باعث گرمی دلشان میشد هیچ وقت روزگارشان این نبود. ریحان برای آبرو یا دستگیر شدنش نمیگریست، او برای زخم دلش که سرباز کرده بود میگریست. او آنچه را که میخواست نداشت، پدر و مادری که دستش را بگیرند و صفحهی سفیدی را جلویش بگذارند. او باید برای همیشه تنها و بیکس به این خانه بیاید، با بغض غذای سردش را بخورد، با ترس بخوابد! کاش کمی به حال ریحان فکر میکردند فقط کمی!
نوازشی که سالها از روی موهای خودم قطع شده بود؛ چون بزرگ شده بودم را بر سر ریحان کشیدم. بزرگترها همیشه دخترها را بزرگ میدانند، از کودکی تا بزرگسالی به او با اخم میگویند تو نباید این کار را انجام بدهی تو بزرگ شدی. کی بزرگ شدیم؟! یادم نمیآید آخرین بار کی عروسک بازی کردم. آخرین باری که گونهام را ببوسند و... چرا از ما فاصله میگیرند چرا میخواهند دخترها زود بزرگ شوند؟! چرا خاطرهای از کودکی و بازیکردن در ذهنم نیست! چرا هیچ مسافرت خوشی در خاطرم نیست؟! چرا پدرم مرا سیر در آغـ*ـوش نگرفت؟ چرا بعد از هر اشتباه سیلی خوردم؟ مگر با حرف نمیشد اشتباهم را بیان کنند؟ این همه خلع در وجودم برای چه بود؟!
ریحان زمزمه کرد.
romangram.com | @romangram_com