#آخته_پارت_246
کمی دست دست کرد و گفت:
- برو، میگم علی بعد بیاد دنبالت.
لخندی دیگر زدم و به اتاقم رفتم. به ریحان خبر دادم و مشغول پوشیدن لباسهایم شدم. همزمان که به تاکسی محل زنگ میزدم از اتاق بیرون زدم و در هال بالای سر مامان ایستادم.
- مامان خواستی علی رو بفرستی خبرم کن!
- باشه، تو هم مراقب خودت باش.
- باش.
مشغول پوشیدن کفشم بودم که متوجه شدم مهدی مشغول آب دادن گلها است. با شنیدن بسته شد در برگشت.
- داری میری؟
- اره!
- صبر کن برسونمت.
romangram.com | @romangram_com