#آخته_پارت_245
- وا چته لیلی؟
خندهام را سامان دادم و گفتم:
- هیچی!
مادر با چشمان مشکوک نزدیک شد.
- مهدی حرفاش رو زد؟!
- انگار راستی راستی از همه بزرگترا اجازه گرفته!
مادر عقب رفت مهربان گفت:
- پسر خوبیه!
لبخندی زدم که ناگهان یاد ریحان افتادم.
- آ راستی ریحان زنگ زد حالش خوب نبود گفت یه سر برم پیشش، مهدی هم گفت به شما بگم بعد اگه شد برم.
عمدا حرف مهدی را هم زدم که راضی شود.
romangram.com | @romangram_com