#آخته_پارت_232


- بابا!

برگشت و به چشمانم نگاه کرد.

- ببخشید.

آرام و شمرده گفت:

- شاید پدر خوبی به نظرت نبودم؛ اما من همه‌ی تلاشم رو کردم.

دستش را آرام از دستم بیرون کشید و رفت.

مادر دستی به شانه‌ام زد و گفت:

- کم کم درست میشه!

بـ*ـوسـه‌ای هرچند تلخ و با بغض برگونه‌ی مادر نشاندم و به اتاقم رفتم. روی تخت نشستم. به کدام مسئله باید فکر می‌کردم؟! موسیقی، نوازندگی در سفره خانه، ریحان، مهدی، رفتنش یا خانواده‌ام؟! گیج و مستاصل پتو را در دستانم مچاله کردم و فشار دادم. کمی بعد موبایلم به صدا در آمد. به‌سمتش رفتم مهدی بود.

- بله.


romangram.com | @romangram_com