#آخته_پارت_231
پدر سرش پایین بود مادر یواش برایش حرف میزد.
- برای چی اومده بود؟!
پدر بدون حرف اشاره کرد بنشینم. مطیعانه نشستم.
- مهدی تورو خاستگاری کرد.
خب شاید چیز عجیبی نبود به ظاهر ولی سرعت عمل مهدی متعجبم کرد.
- چی؟
مادر نگاهم کرد و گفت:
- میخواد باز بره سوریه گفت قبل رفتن حرف دلش رو بزنه بعد برگشتنش با خانوادشون بیان.
عجب این مهدی خارقالعاده بود! آخر من چگونه همهی اینها را هضم کنم؟! سرم سوت کشید یعنی چه؟! پدر دستی به زانو زد و برخاست.
- خانم من میرم مسجد نزدیک اذونه!
مغزم به سرعت فعال شد و هشداری به بدنم داد. با عجله برخاستم و به دست پدر را چنگ زدم.
romangram.com | @romangram_com