#آخته_پارت_230


- ممنون!

چشمانش را آرام باز و بسته‌ای کرد سپس با یک خداحافظی فوراً به سمت مسجد راهی شدم. در مسیر با خودم حرف‌هایم را مرور کمی مرور کردم که بگویم رفتنم به آن پارتی اشتباه و آن جنجالم اشتباه‌تر بود! یا نه فقط بگویم غلط کردم و... در سرم صدها نمونه ردیف شده بود ولی قلبا راضی نبودم؛ چون به نظرم آن‌ها هم باید کمی مرا درک می‌کردند. از یک طرف مهدی و طرف دیگر اشک‌های مادرم وادارم می‌کرد برای مدتی بر آرزو‌هایم مهر سکوت بزنم تا شاید از این همه تنش رهایی یابم. هرچند مطمئن بودم این آخر قصه‌ی ما نیست!

پدر آنجا مشغول مرتب کردن حیاط و جمع جور کردن وسایل تعمیرات بود که با دیدنم قدمی پیش گذاشت.

- سلام.

نگاهی به من که با تردید رو به رویش بودم انداخت و گفت:

- برو خونه بعد میام.

بدون هیچ مقاوتی قبول مرده و راه آمده را بازگشتم. تا ساعت دو منتظر بابا شدم، ولی از برگشتش خبری نبود مادر گوشه‌ای هال مشغول پاک کردن سبزی قورمه بود. کم‌کم داشت خوابم می‌گرفت به اتاقم رفتم با خودم گفتم کمی چشمانم را می‌بندم پدر که آمد فوری بیدار می‌شوم؛ اما خواب سمج‌تر از این حرفا بود مرا به اعماق خود کشاند. با خواب‌های پریشانی از خواب پریدم موهایم به دلیل عرق بسیار به گردنم چسپیده بودند. با کش موهایم را پشت سرم محکم بستم و از اتاق خارج شدم همزمان گفتم.

- مامان بابا هنوز نیومد...

با دیدن مهدی که در کنار پدر مادر در حال صحبت هست حرف در دهانم ماسید و متعجب به او خیره شدم. مهدی نگاهم کرد اما فوری چشم گرفت. مادر صدای شماتت بارش را به طرفم اشاره کردم. با وارسی خود به اینکه بدون پوشش بیرون آمده‌ام پی بردم.

فوری عقب گرد کردم و به اتاق بازگشتم. بعد از چند دقیقه صدای خداحافظی مهدی آمد.


romangram.com | @romangram_com