#آخته_پارت_229
به چشمان مهربانش نگاهی کردم.
- نه مزاحم نمیشم، فقط خواستم ازتون بپرسم از بابا خبر ندارید؟!
چشمانش کمی رنگ به رنگ شد. محبت جایش را به تعجبی خنثی داد.
- چیزی شده مگه؟!
سرم را پایین انداختم و با صدای آرامی که بعید میدانستم شنیده شود، گفتم:
- باید باهاش حرف بزنم!
نفس عمیقی کشیدم و ادامه دادم.
- یه چندا عذرخواهی بدهکارشم!
سپس نگاهم را بلند کردم. چشمان سید مصطفی باز هم رنگ سابق را گرفت.
- این یکی دو روز میره مسجد کمک میرزا یوسف بانی مسجد انگار مسجد یه تعمیراتی داره.
لبخندی بر لبانم نشست.
romangram.com | @romangram_com