#آخته_پارت_228


با گوشه‌ی روسری اشک‌هایش را کنار زد و هق هق کنان گفت:

- نمی‌...دونم، صبح... باز... رفت.

با تنی بی‌جان و خسته به سختی بلند شدم. قبل از خروج از آشپز‌خانه به سمت مادر برگشتم و گفتم:

- درستش می‌کنم تو رو خدا گریه نکن!

فقط سرش را تکان داد.

چشم بستم و از آشپزخانه خارج شدم.

به اتاق رفته و مشغول تعویض لباس شدم. گوشی موبایلم که در این یک روزه هیچ سراغش نرفته بودم را از کوله‌ام بیرون کشیدم و آهسته از خانه خارج شدم.

سنگینی و درد شدید در سرم احساس می‌کرد که با بدن کوفته باعث آزار بیشترم شده بود. دستی به صورتم کشیدم و از پلکان پایین آمدم. در ذهنم چیزی قوت گرفت. شاید سید مصطفی بداند پدر خانه را به مقصد کجا ترک می‌کند. پاورچین پاورچین به‌سمت در خانه‌یشان رفتم و چند تقه به در نواختم. چند لحظه‌ای نگذشته بود که خوده سیدمصطفی ظاهر شد.

با لبخندی وا رفته سلامی خجل کردم.

- سلام از ماست. بیا تو!


romangram.com | @romangram_com