#آخته_پارت_227
مادر در گوشهای از آشپزخانه کز کرده بود و آرام اشک میریخت. هر آبادی که در دل خراب شدهام بود ویران شد و فرو ریخت! در چشمانم سوزش اشک را احساس کرد، با قدمهایی سست به کنارش رفتم.
- ما...مان
صدای گریهاش بلندتر شد. سرش را بالا برد و گفت:
- ای خدا من چیکار کردم باید هر روز تو جنگ خونوادم بسوزم!
سرم را روی شانهایش گذاشتم.
- غلط کردم، گریه نکن! دیگه نمیرم...
همپایش گریه کردم. بعد از چند دقیقه دستم را گرفت و التماس گونه با چشمانی به اشک نشسته گفت:
- تو رو به فاطمهی زهرا قسم چی به بابات گفتی داغونه؟ برو باهاش حرف بزن، آه پدر به زمین گرمت میزنه!
دوباره گریهاش جان گرفت. با دست به سرم کوبیدم، یاد آن شب و رفتارم حالم به کل خراب کرد.
با صدایی که انگار متعلق به فرد دیگری باشد گفتم:
- بابا کجاست؟!
romangram.com | @romangram_com