#آخته_پارت_226
- به قیافت بخند! داری عروسشون میشی و دعوتت نکردن... نوچ نوچ از همین الان آدم حسابت نمیکنن.
دست بردم چیزی پیدا کنم که به سمتش پرتاب کنم؛ اما او فرز در را بست و فرار کرد.
به روی تختم دراز کشیدم. کوفتگی حاصل از سرمای دیشب و پیادهروی امروز بدنم را متلاشی کرده بود. جانی در بدنم نبود که حتی لباسهایم را عوض کنم. چشمانم کمکم گرم میشد و من در این فکر بودم چه باید به آنها بگویم؟ من و مهدی توافقی راجع به آن که چه بگویم نکردیم. لبخندی از یاد آوری مهدی بر لبان خشکم جا خوش کرد. خیالش هم برایم زیبا بود چه رسد حقیقتش!
با شنیدن صدای علی که انگار از شیفت برگشته بود چشمانم را گشودم. به ساعت که ده صبح را نشان میداد نگاهی کردم. خواستم برخیزم؛ اما گرفتگی تمام عظلاتم مانع شد. با هر زحمتی بود نشستم. صدای علی بهسمت اتاقم نزدیک میشد. تلاش من برای ایستادن و گشودن در در یک لحظه به وقوع پیوست.
ناتوان از تلاش بیهوده دوباره نشستم. با اخم و چشمانی دلخور به من که رنجور در تخت فرو رفته بودم خیره شد.
قدمی جلو آمد. انگشت سبابهاش را رو به روی صورتم تکان داد و گفت:
- از امروز آبروم رو قی کردم! فقط این رو بدون...
صدایش تن بلندتری گرفت و ادامه داد.
- هر قبرستوتی میری برو؛ ولی وای به حالت مامان یا بابا طوریشون بشه زندت نمیذارم! این آخرین حرفمه، دیگه من و تو هیچ کاری با هم نداریم.
راه آمده را رفت. انگار که اصلا نیامده بود! ولی نه آمده بود. بر دهانم نااهلیم را، خورد کردن کمر پدر و مچاله شدن مادر را کوبید و رفت. نفسهایم جان گرفته و پر توان مشغول رفت و آمد شدند. دستی به صورتم کشیدم، صداها حاکی از رفتن علی و خانوادهاش بود. تنم هنوز به نواختن ساز مخالفش ادامه میداد. بعد از گذشت تقریبا نیم ساعت با مشقت برخاستم و از اتاق به مقصد آشپزخانه خارج شدم.
romangram.com | @romangram_com