#آخته_پارت_220
- خاستگارهای معصومه!
ابروی بالا انداختم و پشت سرش وارد خانه شدم. مهدی مشغول تعارفات معمول بود. به سرعت به سمت در خانهشان رفت و با گفتن یاالله مهمانان را به داخل راهنمایی کرد. کمکم صدای خوش آمد گویی اهالی خانه به مهمانها بلند شد. مهدی در درگاه در به سمت من که وسط حیاط بلاتکلیف ایستاده بودم نگاه کرد.
- میخوای بیام باهات؟!
خندیدم. از همین الان قهرمان قصه شده بود!
- نه باید خودم حل کنم!
سری تکان داد و چند قدم به سمتم آمد.
- سعی کن آروم باشی و یکم جو فعلی رو درک کنی!
روی پنجه پاهایم بلند شدم و خیره در چشمانش گفتم:
- چرا فکر میکنی به حرفهات گوش میدم؟!
به قلبش اشاره کرد.
romangram.com | @romangram_com