#آخته_پارت_221
- به این و انتخابش ایمان دارم!
پوزخندی زدم و به سمت خانه رفتم. چشمانش پاهای پر استرسم را بدرقه میکرد. در ظاهر بیخیال و محکم قد برمیداشتم اما در باطن من خیلی وقت بود فرو ریخته بودم. در را گشودم و داخل شدم. به محض ورودم نگار با چشمان متعجب مقابلم قرار گرفت. چند لحظه خیره نگاهم سپس به سرعت بهسمتم آمد. دستی بر دهانم و با دست دیگرش به داخل آشپزخانه هلم داد.
آنقدر عملش سریع اتفاق افتاد که زبانم بند آمده بود. هنوز گیج بودم که صدای خستهی علی را شنیدم.
- نگار من میرم دیگه خبری شد سریع زنگ بزن!
نگار با لحنی که سعی داشت واقعی به نظر بیاید گفت:
- باش حتما برو خدا بههمرات.
دیگر صدایی نیامد تا اینکه در خانه بسته شد. بعد از گذشت پنج دقیقه نگار در آشپزخانه را گشود.
- علیک سلام ور پریده!
دستانم را به کمر زدم.
- مگه میذاری؟ این کارا چیه میکنی؟!
چشم غرهای نثارم کرد.
romangram.com | @romangram_com