#آخته_پارت_217

پوفی کردم و گفتم:

- ولی...

خندید و میان حرفم آمد.

- ولی نداره بیا بریم دیگه!

باز هم قدمش شدم و شانه به شانه‌اش به سمت خانه حرکت کردم. کوچه خلوت و آرام بود. عجیب بود، ولی برای ما یک خوش شانسی بزرگ تلقی می‌شد. کنار در حیاط که رسیدیم مهدی نگاهی به‌سمتم انداخت و گفت:

- کلید داری؟

سری به نشانه‌ی تایید تکان دادم و مشغول گشتن در کوله‌ام شدم. آنقدر درهم برهم بود که کلافه شدم هر چه محتویاتش را زیر رو کردم حتی صدای کلید هم به گوشم نخورد.

- مطمئنی هست؟!

سرم را بلند کردم و به لبخندش نگاه کردم. عاجز گفتم:

- بوده!

خندید و سری تکان داد. خم شدم و سرم را در کوله‌ام کردم که بالاخره سر انگشتان یخ زده‌ام کلید را لمس کرد. با خوش حالی کلید را روبه روی صورتم گرفتم و گفتم:

romangram.com | @romangram_com