#آخته_پارت_216


چند قدم رفته را برگشت.

- لباسات خیسه لیلی سرما می‌خوری!

- یکم راه رفتم خشک میشه.

- هوف! خیلی خب بریم.

آرام و نرم بر روی زمین سر زمستان به راه افتادیم. در کوچه‌ها و خیابان‌های که روزی شاید تنهایی عبور کرده بودم امروز با او قدم می‌زدم. حرفی نمی‌زدیم؛ اما همین بودنمان گرما بود و سوز سرما را از ما دور می‌کرد. به نظرم امروز کمی روشن‌تر و آسمانش مهربان‌تر بود! شاید هم من اینطور می‌دیدم. گـه گاهی زیر چشمی نگاهش می‌کردم که آرام به مستقیم نگاه می‌کرد. همین خوب بود که حرفی نبود و در آرامش هم را داشتیم.

صبحانه را در کافه‌ای کوچک خوردیم. برای چندین ساعت کنار بخاری نشستیم سپس با توافق به سمت خیابان انقلاب رفتیم. بین قرفه‌های کتاب مدام سرک می‌کشیدم و گاهی هم کنار دست فروش‌ها نشسته و کتاب می‌خواندم. مهدی هم کمی عقب‌تر از من به وارسی کتاب‌ها مشغول بود. با لـ*ـذت بین کتاب‌ فروشی‌ها پرسه می‌زدم و او را به دنبال خود می‌کشیدم.

تا نزدیک‌های غروب آنجا بودیم. به قدر کافی از سرمای دیشب بدنم کوفته بود که با این همه فعالیت حس می‌کردم دیگر جانی در پاهایم نیست. مهدی پس از خواندن نمازش تاکسی گرفت و به سمت خانه حرکت کردیم. در دلم آشوبی بود ذهنم از این شاخه به آن شاخه می‌پرید. سر انگشتانم از سرما یخ زده بود. جمع‌شان کردم تا کمی با کف دستم گرم شوند. با مهدی سرکوچه پیاده شدیم. با استرس به‌سمتش برگشتم و گفتم.

- تو جلوتر برو.

اخمی کرد و گفت:

- کی رو می‌خوای گول بزنی؟ همه که می‌دونن!


romangram.com | @romangram_com