#آخته_پارت_206
- منم عین تو اشتباه کردم. اشتباه من این بود تو رو لیلی دیدم. تو هیچ وقت نفهمیدی آدمای که دوست دارند چه زجری میکشن از مردم و نگاهاشون، تو با خودخواهی فقط خودت رو دیدی!
از کنارم گذشت و لب جوی کنار خیابان نشست. سر درگریبان در سکوت شب کمی آن طرفتر از ویرانههای لیلی مجنونی نشسته بود که اگر میخواستم هم مال من نبود. نه او، نه زندگیاش و نه آرزوهایش با من سنخیتی داشت؛ ما فقط اشتباهی عاشق هم بودیم همین!
بیش از یک ساعت در آن دوریِ نزدیک ماندیم. نه حرفی بود نه عملی! هر دو غرق در دنیای متلاطم خود بودیم.
چشمانم تشنهی نگاه و صورتش میشد، اما غرور به قلبم رخصت شیدایی نمیداد. در نهایت برخاستم و به سمتش رفتم. مانند کودکی که قهر کرد باشد سرش به طرف دیگر کرد و اخم میان ابروان مشکیاش پر رنگتر شد. از این کارش لجم آمد. ناگهان متوجه دستانش شدم. دستی که سالم بود را روی ران پایش گذاشته بود و دیگری هم در گچ به سر میبرد. به طرف راستش که دست سالمش بود رفتم و نشستم. سرش را برگرداند؛ اما نگاهم نکرد و به رو به رو چشم دوخت. چشمانم خود را با نیم رخش سیراب کرد. در سرم هیاهویی برپا بود. فکر اینکه بودنمان کنار هم محال است ذهنم را فلج کرده بود. اشکی دوباره در چشمانم جا باز کرد و قصد سقوط داشت که با بالا بردن سرم همراه با نفسی عمیق مانعش شدمـ لبم را به دندان گرفتم و در پس پردهی اشک به آسمان بیرمق اوایل زمستان نگاهی کردم. فکری در ذهنم نقش گرفت برای مهدی، لبخندی شرور در میان لبانم نشست. بار دیگر نگاهش کرد. اخمش کم رنگتر شده بود و همین مرا بی پروا تر کرد. در یک لحظه سرم را روی شانهاش گذاشتم و چشمانم را بستم. لرزشی که در بدنش رخ داد از شوک کارم به وضوح حس کردم و همین لبخندم را عمیقتر میکرد. باد سردی از میان درختان بهسمتمان هجوم آورد. به خاطر نم داشتن لباسم مرا مجبور کرد در خود بیشتر فرو بروم. هر چه منتظر عکس العمل مهدی شدم خبری نشد و در این میان سرما هر آنچه از هوشم مانده بود را ربود.
با شنیدن صداهایی همچنین از شدت سرما و کوفتگی بدن به خاطر خشک و سرد بودن زمین چشمان خستهام تکانی خورد. قبل از گشودن چشمانم صداها شفافیت یافت.
- آقا مطمئنی زندست؟!
- اره بابا اگه بخواد بمیره خبر میده!
زن با لحنی متاسف و کشدار جوابش را داد.
- دیوانه!
بعد از شنیدن صدای پای رفتن آن زن به زحمت چشمانم را گشودم. مهدی رو به رویم نشسته و با لبخند همیشگیاش صورتم خیره بود. آخرین لحظه قبل خوابم از چیزهای دیگر گواه میداد. به جای دست مهدی کولهام زیر سرم و کت مهدی حکم پتو را برای اجرا کرده بود. به سختی برخاستم، تمام تنم درد میکرد. از دویدن زیاد و سرما تمام ماهیچههایم قفل کرده بود. با هر زحمتی که بود تکانی به خود دادم و نشستم.
romangram.com | @romangram_com