#آخته_پارت_201
چشمانم افسار گسیخته میباریدند. خم شدم و با پشت دست پس زدمشان. به چهره متعجب آن سه نگاه کردم و ادامه دادم.
- الان فهمیدی لیلیت چیکار کرده؟ الان فهمیدی به کجاها پا کشیده شده؟! احمدآقا دیر فهمیدی اینا بساط چند سالمه! چون همش اذیتم کردین، همش حرف مردم، همش ...
گریه زبانم را برید؛ با گریه و فریاد گفتم:
- وقتی یادت افتاد باید فکری برای لیلیت کنی که رها مرد! وقتی فهمیدی لیلی چی شد که رها مرد! همتون فکر خودتون و آبروتون بودین؛ کسی توی این شهر کثافت فکر این دختر نبود!
زانوانم خم شد. صدای پچ پچ حضار برخاست. چه میخواستن از جانم؟ پدر را دیدم که به سمتم قدمی برداشت. به سرعت بلند شدم و با جیغ گفتم:
- جلو نیا!
با چانهای لرزان به مردمی که خیره به ما بودند اشاره کردم و گفتم:
- خودتون این مردمتون برید به جهنم! دنبالم نیا که خدای نکرده آبروتون خش برمیداره!
بدون این که اجازهی عملی به آنها بدهم به آن سر خیابان دویدم.
گاهی باید قدردان عصبانیت بود که تو را از نوع تحقیری دور میکند و امشب عصبانیتم با فرمانبرداری خوب پاهایم، کوچههای تاریک و نمناک تهران را میپیمایید. بعد از آن نزاع خانوادگی عقلم در سکوت به نظارهی احساسات طغیان کردهام نشسته بود. خوب میدانست در مقابل این سد شکسته نمیتواند بایستد. قلبم پژمرده از کلمات تلخ پدر، دیوانه شده بود. آن چه نباید میشد، شد. به ماشینی که در گوشهی خیابان پارک شده بود تکیه زدم. پاهایم خسته و ناتوان خم شدند و مرا فرود آوردند. یک زانویم را خم و دست راستم به رویش گذاشتم. شب با نوایش در گوشم پایکوبی میکرد و من در آن سرمای مطلق به عذای قلب دردمندم به روی آسفالت سرد و خشک نشسته بودم. مـسـ*ـتی هنوز در سرم و دلم مشهود بود. مدتی را در همان حال و هوای غریب ماندم تا اینکه صدای قدمها و نفسهای شخصی سرم را بلند کرد. چشمان بیفروغم را به طرفش دوختم. خودش بود با همان دست گچ گرفته و قامت بلند. وقتی متوجهم شد آرام بهسمتم آمد. در آن تاریکی چیزی از صورتش نمیدیدم؛ اما وقتی نزدیکتر شد نور کم سوی چراغ خیابان به صورتش خورد. سرش را پایین انداخت و بدون حرف کنارم به ماشین تکیه زد اما او فرود نیامد! او کسی نبود که امشب شکسته باشد. آنکه هر لحظه در این شهر میشکست کسی جز لیلی نبود. نفس عمیقی کشید، چه میشد هوا بودم و در ریههاش میدمیدم؟! بغضی بیگانه به گلوی زخمی از فریادم یورش آورد. با دو دستم گلویم را به آرامی ماساژ دادم ولی آنقدر دستهایم یخ بود که اوضاع بدتر شد.
- سردت شده؟!
romangram.com | @romangram_com