#آخته_پارت_200


- دهنت رو ببند بسه خیرسر بازی!

نگاه از آنها که به سمت اتاق ماموران می‌رفتند گرفتم و به راهرو خیره شده. چشمان خسته‌ام در چشمان قهوه‌ای آشنایی نشست. مهدی با اخمی تلخ به چشمان یاغی‌ام خیره بود. خیلی دور تر از ما به دیوار تکیه زده بود. مانده‌ام با این دست و سر پاندپیچی‌اش چرا آمده مگر چه نسبتی داریم همه جا هست؟ با شنیدن صدای پدر و سیدمصطفی نگاهم را او گرفتم و بدون حرف برخاستم و به دنبالشان از کلانتری خارج شدم. حدودا صد متری را طی کردیم که به ماشین برسیم. در راه پدر و سیدمصطفی آرام مشغول حرف زدن بودند و مهدی هم کمی عقب‌تر از آن‌ها حرکت می‌کرد. به ماشین که رسیدیم، پدر به سمتم برگشت و گفت:

- بفرما خانم! بیا بریم خونه با افتخار از شاهکارات برای مامانت بگو!

با این حرفش تا مغز استخوان سوختم، باز حرف‌های ناگفته به سرم هجوم آوردند.

بلند داد زدم:

- نمیام، با شماها هیچ جا نمیام!

پدر خواست به سمتم بیاید که دل به جاده مملو از ماشین زدم. صدای بوق‌های ممتد و کشیده شدن لاستیک ماشین‌ها به دلیل ترمز باز سردرد را مهمانم کرد. اندکی از ماشین‌ها کنارم بی‌تفاوت عبور می‌کردند؛ برخی هم پیاده و به تماشا ایستاده بودند.

- وقتی نمی‌خواینم، چرا بیام؟ وقتی قرار سوهان روح خودم و شما باشم چرا بیام؟

با جیغ ادامه دادم:

- هان؟!


romangram.com | @romangram_com