#آخته_پارت_199
سرم را بلند کردم. پدر و سیدمصطفی با سرعت به طرفم قدم برمیداشتند. حیف واقعا صد حیف که حالم در حدی نبود برای پیشوازیشان برخیزم. با پوزخندی به پدر خیره شدم که حال رو به رویم قرار گرفته بود و چشمان به آتش نشستهاش را به من دوخته بود.
- چه غلطی کردی تو دختر؟
دستش بالا رفت و ضربهای محکم روی صورتم نشاند.
- آبرو برام نذاشتی!
بدرون گونهام سوزشی تلخ شروع به فعالیت کرد. سیدمصطفی جلو آمد بدون آن که نگاهم کند رو به پدر گفت:
- خجالت بکش احمد اینجا جای این کارا نیست. برو تعهد بده دخترت رو ببریم خونه!
دخترت؟! پوزخندی بلند زدم و در ادامه آن به خنده افتادم. پدر و سیدمصطفی به حال نامعلومم خیره شدند. چشمان سرکشم را به طرف سید هدایت کردم.
- دخترت؟
با لبانی خندان اخمی مضحک کردم و ادامه دادم.
- آخر فهمیدین این آدم لایق دختر بودنتون نیست!
پدر غرید.
romangram.com | @romangram_com