#آخته_پارت_198
از ارتعاش سخنم نگاهی به زن کنارم کرد و باز پرسید:
- حالت خوبه؟!
سری تکان دادم. مرد لبانش را با زبانش تر کرد و شروع به یاداشت فرمی کرد سپس تلفن را به سمت خود کشید و گفت:
- شماره منزل یا پدر مادرتون؟
چه با خود میاندیشید که به نظرش این آدم پیش رو توان این همه حقارت را دارد.
شمرده شمرده شماره پدر را خواندم و او شماره گیری کرد. هنوز تماس وصل نشده بود که زن بازویم را گرفت و در جای قبلیام نشاند. باید خود را آمادهی یک جنگ تن به تن کنم. از من مگر چیزی برای جدال باقی مانده؟ این قبیله هر چه میخواهند غارت کنند. سالهاست کولی وار با کولهای بر دوش زندگی را چون چای یخ کردهای سر میکشد.
در این بین معدهام ساز ناکوکش را به صدا در آورد. با حالت تهوی شدیدی برخاستم. مامور زنی به سرعت بهسمتم آمد و به طرف سرویس بهداشتی کشاندم. هر چه امشب خورده و نخورده بودم را بالا آوردم. از طعم و بوی ایجاد شده حالم بد تر شد سرگیجه و سیاهی دیدگان به مهلکه ورود کردن و همه با همدستی یکدیگر زمینم زدند. دستم را به سرم زدم که مامور کنارم نشست.
- خوبی دختر؟ پاشو یه آب به سر و صورتت بزن یه چیز بدم بخوری حالت بهتر بشه.
هر آنچه گفته بود را انجام دادم و باز در جای قبلیام نشستم. نمیدانم چای بود یا قهوه یا شاید هم چیز دیگر در آن لحظه از شناسایی طعمها هم عاجز بودم؛ ولی هر چه بود اندکی به معدهام سامان داد و سر درد برای چندی قابل تحمل شد. پنجه در موهایم کردم و سرم را پایین انداختم. زمان برایم بیمعنی بود. در خواب بیداری بودم که صدای عصبی پدر به گوشم آمد.
- لیلی!
romangram.com | @romangram_com