#آخته_پارت_197

دستش را پس زدم و گفتم:

- من نیاز به کسی ندارم!

بدون حرف دیگری به سمت بار که گوشه‌ی سالن بود رفتم. روی یکی از صندلی‌های پایه بلند نشستم و به جمعیت خیره شدم. باز اتفاقات امروز روی صحنه ذهنم به اجرا در آمد. برگشتم به یکی از گارسون‌ها گفتم یک لیوان هم به من بدهد. هر چند خاطره‌ی خوبی از دفعه‌ی قبل نداشتم ولی نیاز بود فراموش کنم. معلوم بود صاحب مهمانی از آن پولدارهای زرنگ هست. در بار همچی بود چطور با این همه آدم تا الان مهمانی لو نرفته بود عجیب بود! لیوان اول را بدون تردیدی یک نفس سر کشیدم صدای علی در سرم به دوران در آمد لیوان دومی بالا رفت و سومی... . سرم به شدت درد می‌کرد. کم کم داشتم تسلطم را از دست می‌دادم و توان صاف نگه داشتن سرم نداشتم. درگیر با حال بدم بودم که متوجه شدم نیروهای انتظامی به مهمانی ورود کردند. آنقدر حالم بد بود که فکرم در آن لحظه کار نمی‌کرد که باید مثل بقیه فرار کنم یا در گوشه‌ای قایم شوم. چشمانم همه چیز را به صورت سایه دار می‌دید و هر شخص در دیدم دو الی سه نفر بود. زنی چادری به‌سمتم آمد دستی به بازویم زد و سعی کرد بلندم کند. حرف‌های می‌زد که از فهمیدنش معذور بودم. در نهایت به کمک زنی دیگر از سالن خارجم کردند. نمی‌فهمیدم کجا می‌روم فقط می‌دانستم بازویم در دست و پایم به فرمان آنهاست. نه متوجه صداها بودم نه اشخاص. می‌دانستم زیادروی کردم و از درک موقعیتم بسیار ناتوان شده بودم. با برخورد آبی سرد به صورتم ذهنم به سرعت مشغول تجزیه و تحلیل شد.

نفس‌هایم جان گرفتن و به سرعت هم را تعقیب می‌کردند؛ اما هنوز هم گیج بودن بر تمام سیستم بدنم حاکم بود. بار دیگر صورتم در معرض آن آب سرد قرار گرفت در آن هوای سرد صورتم شروع به کز کز کردن کرد. نگاهم را به روبه رو دادم که همان زن چادری با بطری آبی در دست مقابل ایستاده بود خم شد و نگاهم کرد.

- بهتری؟!

زبانم قفل شده بود فقط سری تکان دادم. سردرد باز هم گریبانم شده بود؛ اما از چند دقیقه قبل خیلی بهتر بودم. به کمک همان زن سوار ون سبز نیرو انتظامی شدم و کنار چند دختر دیگر جا گرفتم. سرم را به شیشه ون زدم و چشم فرو بستم. صدای صحبت‌ها و گاهی اشک‌های تمساح دختران روی مغزم یورتمه می‌رفت. دلم می‌خواست برای لحظه‌ای دهانشان را ببندند شاید آن سردرد لعنتی دست از سرم بردارد و بتوانم بفهمم چه بلایی بر سرم آمده.

***

عاری از هر گونه حسی در آن ورطه رقت انگیز فقط به تماشا نشسته بودم. در سرم صدایی در آمد و شد بود، صدایی چون ناقوس مرگ؛ به سان طفلی بی‌پناه گوشه‌ای خزیده و چشم فرو بستم تا شاید به گمان خود از هر چه کابوس بود بیدار شوم. سوز سردرد به پشت دیواره‌ی پلک‌هایم رسوخ کرده بود. دستی به چشمانم کشیدم. زنی چادری به‌سمتم آمد و بلند کردم رو به روی میزی عریض و چوبی ایستادیم. مردی با فرم سبز نیرو انتظامی سرش را بلند کرد و با لحنی آرام گفت:

- می‌تونی اسمت رو بهم بگی؟

نامم؟ نام یک رانده شده در این شهر مه آلود مگر اهمیت داشت ؟!

- لی...لی س...رابی

romangram.com | @romangram_com