#آخته_پارت_196
- با این ریخت؟
نگاهی به جین سرمهای و مانتوی ساده مشکیمام انداختم. قرار نبود عروسی یا از سر شادی برای تفریح شبانه بروم.
- ایرادی نداره من راحتم!
ریحان نفساش را بیرون فوت کرد و به سمت در رفت.
- از دست تو من آخرش دیوونه میشم.
با خشم در را گشود و خارج شد. کولهام را به روی شانه انداختم و به دنبالش روانه شدم. در آسانسور ریحان به طور مستمر خودش و آرایش غلیظش را چک میکرد انگار مهمانی ملکه بود! غوطهور در افکار خودم بودم که ناگهان یاد خانوادهام افتادم. همین باعث شده گوشیام را بیرون آورم به محض باز کرد قفل صفحه تماسهای بیپاسخ بر روی صفحه اصلی یورش آوردند. علی، مادر، نگار، بابا و حتی سید مصطفی و معصومه! انگار بار اولم بود که بدون اجازه یا به خاطر دعوا از خانه بیرون میزدم. با حرص گوشی را در کوله فرستادم و توجه خود را به مسیر دادم.
خانهای ویلایی با نمای سنگ مرمر ماشینهای بسیاری اطرافش جمع شده بودند. همراه ریحان وارد حیاط شدیم بسیاری از دختر و پسرانی در حیاط مشغول رقـ*ـص و پایکوبی بودند. به دلیل صدای بلند آهنگی که در حیاط بخش میشد نمیشد بیشتر در آنجا ماند پس با ریحان به سرعت وارد ویلا شدیم. صدای موزیک در خانه به نسبت کمتر و قابل تحملتر بود. فضای داخل با طرحهای چوبی و رنگ قهوهای تزیین شده بود. سالن بزرگی که در بدو ورود جلویمان بود مملو از دختر و پسرانی بود که هر یک با در دست داشتن لیوانی در حال رقـ*ـص یا صحبت بودند. ریحان شانهام را گرفت و سرش را به سمت گوشم آورد.
- من میرم پیش دوستام اگه دوست داری بیا اگه هم نه...
به سالن اشاره کرد و با لبخندی خبیث ادامه داد.
- اینجا دوست زیاده!
romangram.com | @romangram_com