#آخته_پارت_195

- اگه بعد مشت حوالمون نکنی حله بیا بلکه این اخلاق گندت هم برا چند ساعت خوب بشه.

باز هم سکوت بود جوابم. ریحان هم با گوشی‌اش مشغول بود تا آن که به خانه‌اش رسیدیم.

ماشین را رو به روی مجتمع پارک کرد.

- بپر پایین!

بدون هیچ حرفی به دنبالش راه افتادم. ریحان در فکر این بود برای امشب چه بپوشد و افکارش را بدون هیچ تعارفی بلند بلند بیان می‌کرد. وقتی وارد واحدش شدیم باز هم شروع به حرف زدن کرد و مدام از من هم نظر می‌خواست؛ اما من بی‌حوصله‌تر از این حرف‌ها بودم که او را راهنمایی کنم. به سمت مبل رفتم و خود را روی آن انداختم. ساعدم را روی چشمانم گذاشتم و سعی کردم برای مدتی از این دنیا روحم را فرار دهم.

- لیلی، لیلی!

با صدای ریحان غلتی زدم و روی مبل نشستم. هوا کاملاً تاریک شده بود به اطراف نگاه کردم ریحان را پیدا نکردم. خواستم بلند شوم که از اتاق بیرون آمد. شومیزی سفید که از آستین حریر بود همراه با جین مشکی چسپانی به تن کرده بود. نگاهم در پیچ موهایش گم شد. خم شد روی مبل پالتوی مشکی‌اش را برداشت و روی ساعدش انداخت.

- تو نمی‌خوای آماده بشی یا الکی گفتی میایی؟

دستانم را به زانوانم زدم و برخواستم.

- من آمادم.

نگاهی به سر تا پایم کرد.

romangram.com | @romangram_com