#آخته_پارت_202
نگاهش کردم؛ به خاطر دویدن موهای مشکیاش به پیشانیاش چسپیده بودند. چشمانش آنقدر قدر مهربان بود که با همان نگاه سرسری هم میشد به پاکی قلبش پی برد. دستانم را به سـ*ـینه زدم و به رو به رو خیره شدم.
- نه!
سری به طرفین تکان داد و زیر لبی چیزی گفت. زبانم برخلاف قلبم چرخید:
- چرا اومدی؟!
- چرا رفتی اون مهمونی؟
باز عصبانیت به کالبدم رسوخ کرد.
- به خودم مربوطه!
شانهای بالا انداخت.
- پس منم به خودم مربوطه!
نفسم را تند بیرون فرستادم. جوابش منطفی بود؛ اما مشکل اینجا بود که من فردی منطقی نبودم.
romangram.com | @romangram_com