#آخته_پارت_191

- بهشت زهرا؟!

- آره می‌خوام برم دیدن رها!

- اُو یادم نبود!

کمی بعد گفت:

- حالا چطوریه یاد اون دختره افتادی؟

- اون دختره اسم داره! خوابش رو دیدم.

- اها.

در بین راه خیلی سعی کرد از زیر زبانم بکشد چه شده؛ اما هیچ دلم نمی‌خواست از اتفاقات پیش آمده چیزی دستگیرش شود. بعد از طی مسافت طولانی رسیدیم. پیاده شدم و به تنهایی به سمت قبر رها حرکت کردم.

در ذهنم صدای حرف زدن و خنده های بلند و بی‌قیدش مثل موسیقی پخش شد. چیزی در وجودم به فریاد در آمد و مدام سعی داشت مرا از اعمالم باز دارد؛ اما من تصمیمم را گرفته بودم! وقتی نزدیک قبر رها شدم پدر و مادرش را دیدم که بر سر مزارش بودند. عجب شانسی! بعد از مرگ رها پدر و مادرش با دیدنم بسیار ترش‌رویی می‌کردند و بارها با رفتار و حرف‌هایشان اظهار کردند اگر دخترشان در دل خاک خفته به خاطر من است که سد او نشدم! واقعا جالب بود همه برای اعمالشان دنبال مقصر بودند و مقصر مرگ رها هم من شناخته شده بودم. شاید هم حق داشتن من از تمام کارهای رها خبر داشتم می‌توانستم به آنها خبر بدهم رها در حال انجام چه اعمالی است؛ اما من خودم هم مغلوب این شهر پلید بودم. خواستم برگردم که پشیمان شدم کاری نکرده بودم که بخواهم فرار کنم. به آرامی نزدیک شدم. اول پدرش سپس مادرش با چشمانی اشکی متوجهم شدند. خیره به چشمانم بودند که ناگهان مادرش برخاست و سیلی محکمی نثار گونه‌ام کرد سپس با جیغ گفت:

- اومدی که چی بشه؟

دستی به صورتم کشیدم. چه بگویم؟ آخر مگر گـ ـناه من چه بود؟ نگاهی به چشمان تر و به خون نشسته‌اش کردم و گفتم:

romangram.com | @romangram_com