#آخته_پارت_192


- اومدم دیدن رها!

خواست حرفی بزند که ادامه دادم.

- به اجازه کسیم نیاز ندارم!

خواستم به سمت قبر رها بروم که مادرش به شدت هلم داد. پدر رها بازوی زنش را گرفت و با لحن بدی گفت:

- دختره‌ی... برو گمشو!

قدمی جلو گذاشت و گفت:

- پدرت خوب بلد بود دختر خودش رو سوا کنه ولی هیچ کس برای دختر من کاری نکرد.

برخاستم و نقاب گستاخیم را به چهره زدم.

- رها چوب بی‌خیالی شما رو خورد! شما فکر خودتون بودین. اون کسی که باعث شد رها الان سـ*ـینه قبرستون باشه شما دوتا بودین نه من! اونی که باید سدش می‌شد شما بودین نه من! پدر من صدها بار به پاتون افتاد ببخشینش تا برگرده خبر مرگش اومد عزیز شد؟!

رو برگرداندم و از آن‌جا نیز گریختم. ابری چشمانم شروع به بارش کرد. رها را دوست داشتم می‌دانم این سرگذشت حقش نبود. اگر خانواده‌اش اندکی محبت خرجش می‌کردند. صدایی در گوشیم فریاد کشید تو چی؟ من؟! محبت کمی بود، آسایش کمی بود و... پس دردم چه بود؟! آرزو‌هایم آنقدر بزرگ مهم بودن؟ هر چه در ذهنم بود را پس زدم و بار دیگر سوار ماشین ریحان که در حال مکالمه بود شدم.


romangram.com | @romangram_com